تبليغاتX
بگذرد این هم....

خواست الهی...

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان

 این گونه می گفت:

می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود

و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه میدارد.

سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند.

گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود

 و سرپناه بی کسی ام.

تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟

چه می خواستی از لانه محقرم؟کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغض راه بر کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداز شد.

فرشتگان همه سر به زیر انداختند..خدا گفت:

ماری در راه لانه ات بود خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات

 را واژگون کند.

آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم

و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت..

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 21:12 توسط نادیا |

امشب من یک جوری شده بودم.

مادرم هر وقت این جوری می شود می گوید:

دلم گرفته است

من فکر می کنم دلم گرفته است...

من فکر می کنم دل من با پیچ گوشتی بازنمی شود.

من فکر می کنم دل من با هیچ تلمبه ای هم باز نمی شود.

 ........................................................................................

من خیلی خیلی سردم بود.

من می خواستم پایین برگردم.

اما من تصمیم گرفته بودم بالا بمانم.

من تصمیم گرفته بودم یخ بزنم.

زیرا من می دانستم فقط آدمهایی که یخ زده اند

دلشان باز است.

 .................................................................................

تو را آن جا زیر برف ها می گذارم.

وباز تنها بر می گردم

و باز می دانم که چیزی هست

چیزی که هیچ وقت نمی توانم آن را زیر برف بگذارم

وتنها پایین برگردم.

.......................................................................................... 

 

 سلام... سال نو مبارک .

من خیلی وقته به وبلاگم سر نزدم و مطلب ننوشتم ...دوباره می خوام بنویسم....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 16:22 توسط نادیا |

 

ياد داشته باش

هروقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن .

 کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست .

 اشکهای تو را پاک می کند و دستهايت را

 صميمانه می فشارد .

 تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت .

 و اگر باور داشته باشی می بينی ستاره ها هم

با تو حرف می زنند.

 باور کن که با او هرگز تنها نيستی.

 فقط کافيست عاشقانه به آسمان نگاه کنی .

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 18:17 توسط نادیا |

من از یک سیب شروع شدم،

از یک درخت در باغچه ای که از بهشت جدا شده بود.

من از یک حرف شروع شدم ،

از دهان پرنده ای زیبا که در اعماق کهکشان

 راه خود راگم کرده بود.

یک سیب و یک حرف سرمایه قشنگی است نه؟

سیب را به دو نیم می کنم ،

نیمی را به تو می دهم و نیم دیگر را به دریا.

تا پس فردا رود های فراوانی به دنیا آورد.

یک رود سهم تو...یک رود سهم من...

و یک قایق کوچک برای هردومان.

بیا به سمت آوازهای بکر پارو بزنیم.

چه خوب بود کسی برای شب های بلند من

قدری خورشید می آورد....

من سهم خود را به سایه ها می دادم

و به دخترکی تنها که در  چهار راههای زندگی

برای عابران خسته آرزوی خوشبختی می کند.

چه خوب بود کسی از فراسوی باران می آمد

و بختم را از خوابی هزاره بیدار می کرد...

آن وقت تا آخرین دقیقه حیات در میان ستاره

را می رفتم و برای آنها از تو می گفتم....

بیا تا فرشته ها بالا برویم.

آنجا که افسانه های کهن در مه غلیظی شناورند.

یک لبخند شکفته سهم تو

یک دلتنگی ملیح سهم من

اگر تو بخواهی اگر من بخواهم

آنقدر می توانیم بالا برویم که به روزهای دست نخورده

 ازل برسیم و پرهای نازنین راز را لمس کنیم .

بیا تا آرزوهای زلالمان بالا برویم ....

یک شوق کودکانه سهم تو

یک حسرت طولانی سهم من

اگر فرشته ها برای من وتو دعا کنند

آسمانها از هم خواهند شکافت

و ما ناگهان پنچره سپیدی را که

 خدا پشت آن نشسته خواهیم دید.....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 14:55 توسط نادیا |

 

هر روز،

با بیداری سپیده

و خواب ستارگان،

سفره ی نازک دلم

را پهن می کنم

و آوازهای دل خوشگلم

را در آن می چینم.

خدا میهمان من است:

من شبنم می نوشم

و خدا

آوازهای دل خوشگل

 من را!

 

 

 

تو را می خواهم ، تو را،

تو را که هیچ کجا نیستی

و این جایی،

در دلم که به شوق تو آواز می خواند.

مسیحا برزگر

امروز تولدم بود.خیلی سعی کردم شاد باشم اما... 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 15:8 توسط نادیا |

دیروز مادرم من را به گردش برد.

 

دیروز در گردش یک دختر کوچک تر از خودم دیدم.

 

دیروز در گردش یک دختر کوچک تر از خودم گوشه خیابان نشسته بود.

 

من نمی دانستم او چرا آن جا نشسته است.

 

من نمی دانستم او چرا به جای عروسک بازی کاسه بازی می کند.

 

من از مادرم پرسیدم او چرا آن جا نشسته است؟

 

من از مادرم پرسیدم او چرا به جای عروسک بازی کاسه بازی می کند؟

 

مادرم به من گفت: اسم او گدا است.

 

مادرم به من نگفت او چرا آن جا نشسته است

 

مادرم به من نگفت او چرا به جای عروسک بازی کاسه بازی می کند....

 

من دیشب نتوانستم شیر بخورم.

 

من تمام شب فکر می کردم...

 

من تمام شب عروسک هایم را دیدم که مثل کاسه بودند.

 

من تمام شب اتاقم را دیدم که مثل کاسه بود.

 

من تمام شب تمام دنیا را مثل کاسه دیدم.

 

من هم می خواهم به جای عروسک بازی کاسه بازی بکنم.

 

فکر می کنم اسم من هم گدا باشد.

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:17 توسط نادیا |

او دوست داشت به دل من فکر نکند.

او دوست داشت من به دلم فکر نکنم.

او دوست داشت من برای همیشه یک جوری بمانم.

او دوست داشت دل من برای همیشه گرفته باشد.

 

سولمازدریانیان

 

 

 

دل من برای همیشه گرفته است

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 19:43 توسط نادیا |

شجاعت پیدا کردن مگرچقدرسخت است؟

شجاعت پیدا کردن مگرچقدرعجیب وغریب است؟

چرا دیگرهیچ کس شجاعت ندارد؟

چرا دیگرهیچ کس فکر نمی کند که باید تکانی به خودش بدهد

ویک شجاعت تکان خورده پیدا کند؟

چرا هیچ کس شجاعت ندارد تا درچشم های من

طولانی طولانی زل بزند؟

چرا هیچ کس شجاعت ندارد آن طور که فکر می کند

وآن طورکه قلبش فکر می کند زندگی کند؟

چرا هیچ کس نمی فهمد که من نصفه مانده ام؟

که من از همه چیزها نصفه مانده ام

که من از همه آدم ها نصفه مانده ام

چرا من دنبال کسی هستم که نصفه نباشد؟

چرا من دنبال آدم شجاعی هستم؟

چرا من دنبال آدم شجاعی هستم که جرات داشته باشد

در چشم های من زل بزند

وهم جرات داشته باشد یک دل سیر زندگی کند؟

سولماز دریانیان

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 19:22 توسط نادیا |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 19:19 توسط نادیا |

با تو ازحسرتی خواهم گفت

با تو ازدردی خواهم گریست

واز شعری خواهم سرود

زندگی را با امیدی خواهم نواخت

وغریبانه از خزانی خواهم گذشت.

عبدالرضا نقدی

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 14:19 توسط نادیا |

JavaScript Codes

JavaScript Codes example: